تبليغات X

لیموی پهلوون

باورم نمیشه بعد از دو ماه اومدم پست بزارم…الان بسی خوشحالم از این اتفاق .. g8

عرض کنم خدمت تک تک دوستای گلم اینجانب یعنی همون لیموی ترش و شیرین مدتیه که شدیدا بیمارم . با توجه به نظر پزشکان محترم تا اسفند ماه باید تشریف ببرم توی اتاق عمل اخه مثل اینکه یه سری چیزای اثافه توی دل و رودمون هست که باید برداشته بشن..البته تا جایی که ممکنه با دارو باید رفع بشه اما خوب انگار مجبورم به اون اتاق سبز رمانتیک پا بزارم نه اینکه فک کنین میترسماااا…به جون مرغای همسایمون اصلا و ابدااااا بحث ترس نیست .فقط نمیخوام مزاحم دکتر عزیزم بشم بهش میگم اخه دکی جون شب عیده برو پیش بچه هات واسشون عیدی بخر میخنده میگه تو نگران این چیزا نباش به وقتش میرم!!!

البته حالا تا اسفند یه عالمه مونده به قول قدیمیا یه سیب و که بندازی هوا هزارتا چرخ میخوره اخرشم میخوره توی سر یه بیچاره و سرشو میشکونه.. e1

اما خدایی روحیرو کیف میکنین؟؟؟ من الان یه لیموی پهلوونم..و فقط این پست و گذاشتم تا بدونین به یاد همتون هستم و اگه دیگه بهتون سر نمیزنم دلیلش این مریضیه بعضی اوقات وقتی حالم اصلا خوب نیست میام و پستهاتون و میخونم و کلی شارژ میشم اما اصلا نمیتونم کامنت بزارم..به هرحال اگه بی لطفی از طرف من هست همینجا عذر خواهی میکنم

همتون و دوس دارم چه اونایی که دیگه اینجا نمیان و مارو فراموش کردن چه اونایی که هنوزم تهدید میکنن و چه اونایی که هر لحظه نگران حال و روزم هستن…برای موفقیت تک تکتون دعا میکنم بوووووووووووووس

عشقولی نوشت: جناب هلو خان بازم به خودم که اومدم اینجارو اپ کردم تو که دیگه به اینجا سر نمیزنی بی معرفت!!!

شنیده بودم که میگن زن خونه نباشه معلوم نیست چه بلایی سر خونه بیادا…خدایی راست گفتن…….!

دوس جونیام مراقب خودتون باشین . . c3

تولد در تولد….

این یه پست خیلی کوناه هست

مهم نیست دیروز تولد من (آقای هلو بود)

مهم اینه فردا

تولد عشق اقای هلو

یعنی

خانوم لیمو هست

روز میلاد بهترین و پاک ترین و تنها دختری که دل منو برد مبارک

.

همین…

خوشگل و س.ک.س.ی و مانکن ترین دختر هم همینطور دی:

بازگشت…

نگید بی معرفت هستیم یا عشقمون کمرنگ شده…

سلام به همه..

اول از همه بازهم ازتون خواهش میکنم برای خانوم لیمو دعا کنید

خواهش میکنم… دوست دارم زودی خوب بشه

قبلانا هر ساعت بهم اس میدادیم

اما الان هر ۲۴ ساعت یا حتی ۴۸ ساعت…‌:(

دلم یه ذره شده براش

خانومی نمیتونه انلاین بشه وگرنه شک نکنید میومد و پست میذاشت و یا به کامنت های شما جواب میداد

اخه اینجا صاحب خونه خانوم لیمو هستش

حتی صاحب قلب من هم خانوم لیمو هست

یه لحظه هم نمیتونم فک کنم کسی دیگه بخواد جای اون همه صداقت و پاکی و زیبایی رو بگیره

لیمو یکی یه دونه است

باز هم میگم برای عشق من دعا کنید…

منم هم سرکار هستم

تو  دنیای اپل هستم…بعضی ها فک میکنن اینکه هر لحظه یه محصولی از اپل دستمه و یه کاری دارم میکنم به این معنی هست که تمام زندگی من اینه

بخدا این نیست

تمام زندگی من تو کرج هست.نفس من اونجاست..قلب من اونجاست

در ضمن بگم که بزودی هم میرم دوباره

زیارت حضرت لیمو(جستخ)

:)

میرم باز کلی بزور ببوسمش :)   (الان لیمو اینو ببینه منو خفه میکنه)

بریم یه کافی شاپ دنج   (دنج بودنش خیلی مهمه) :)

یه کم قدم بزنیم

یه ناهار خوشمزه بزنیم و یه بوس عاشقانه و کلی خاطره و عکس جدید

مثل قدیم هااا

اینجا رو بیشتر اپدیت میکنم

از زندگیم میگم

روزمرگی هام

از طرف لیمویی جون هم قول میدم زودی بیاد و پست های زیبا بزاره

دوستتون دارم

امضا: آقای هلو

ضامن اهو

دلم مبخواست الان مشهد بودم,روبروی حرم امام رضا و یه دل سیر گریه میکردم 

“عید همتون مبارک”

پاییز…

بالاخره تابستون تموم شدو فصل مورد علاقه من از راه رسید..واقعا عاشق پاییزم خودمم کاملا دلیلشو نمیدونم.!

دوشب پیش یعنی دقیقا اخرین شب تابستون , برنامه رادیو هفت و تماشا میکردم این برنامه از شبکه اموزش پخش میشه و به جرات میگم یکی از زیباترین برنامه های ایرانه!!!

یه کار جالبی کرده بودن اونم این بود که برای فرارسیدن پاییز برنامه خاصی درست کرده بودن و یه جورایی شورو حالی به این برنامه داده بودن مثل لحظه تحویل سال خلاصه که خیلی جالب بود…توی برنامش شعرهای زیبایی خونده شد اهنگهای قشنگی اجرا شد و یه جورایی ادم و میبرد رووی ابرااااااااااا….

توی اون لحظه ها بود که دلم شدیدا برای هلو تنگ شده بودو نمیدونستم چیکار کنم..یه دفعه جناب هلو اس داد که دلم برات خیلی تنگ شده ,منم نمیدونم چرا از دوری هلو عصبی شده بودم به جای اینکه جوابی محبت امیز بدم شروع کردم به نیش و کنایه زدن..

هلو هم انگار خیلی حال و حوصله نداشت و باهام قهر کرد!!!

نمیدونم چرا ما ادما وقتی دلمون واسه یکی خیلی تنگ میشه اولش با دل پر و کلی کنایه باهاش حرف میزنیم ..حداقل خودم که اینجوریم ,وقتی دلتنگیم زیاد میشه سعی میکنم خیلی خودمو افتابی نکنم چون مطمئنم به جای رابطه رمانتیک ,دعوایی دراماتیک صورت میگیره..  c6

به هرحال اون شب با چند تا شعرو حرفای کمی عاشقانه بخیر گذشت اما خوب همیشه هم اینجوری پیش نمیره و یه دفعه میبینی کار به جاهای باریک میکشه و رابطه الکی الکی کات میشه… 

حالا گذشته از خاطره من در اولین ساعتهای پاییز ..امیدوارم توی این فصل همه دوستای عزیزم اتفاقات خوشی رو تجربه کنن و از زیبایی این فصل  لذت ببرن…  d1

امیدوارم لحظه های زندگیتون به خوشرنگی برگهای پاییزی باشه !!!!!!

- تشکر خاص نوشت: دوستای عزیزم من همچنان تحت نظر دکتر هستم و حالم بد نیست در کل خیلی پای نت نیستم از همتون ممنونم نگران حالم هستید امیدوارم سالم و سرحال باشید…هر لحظه به یادتونم و برای موفقیت تک تکتون دعا میکنم  j3

- عشقولی نوشت : هلوی عزیزتر از جان میدونیکه خیلی دوووست دارم ..  c3

 

بوی ماه مهر

نمیدونم این روزها شما چه حس و حالی دارین…اما من کلا یه جورایی دپرسم ,البته ربطی به مریضیم نداره با اون دارم کنار میام اما از وقتی هوا خنک شده و شبا تقریبا زود تاریک میشه و خیابونا پر شده از ازدهام خرید برای سال تحصیلی جدید دلم تنگ شده واسه اون روزایی که میرفتم مدرسه!!!

واسه اون روزایی که همش میشمردیم دیرتر شروع بشه و خدا خدا میکردیم زودتر تموم بشه..واسه اون روزایی که هی حساب میکردیم ببینیم مثلا چند سال دیگه درسمون تموم میشه و راحت میشینیم توو خونه و یه نفس راحت میکشیم.

هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بیاد که دلم پر بکشه برای اون روزا…اون روزایی که روز اول مدرسرو با هزار بدبختی از خواب پا میشدی و لباسای نو تنت میکردی و با صورت خوابالو میرفتی سر صف وایمیسادی تا اسمت و بخونن و بدونی توی کدوم کلاس میوفتی و ایا با دوستای سال قبلت هستی یا نه؟؟؟

خلاصه که دلم تنگ شده برای تمام اون لحظات..

دیروز باید میرفتم دکتر, توو راه برگشت با مامی رفتیم یکی از پاساژهای قدیمی عظیمیه که همیشه قبل از مهر واسه خرید کتاب باید اونجا ثبت نام میکردیم ..به محض ورودمون دیدم که یه عالمه کتاب کنار اون مغازه چیدن و یه عالمه بچه هم اونجا جم شدن ..نمیدونین چه حالی داشتم حتی دلم واسه بوی کتاب هم تنگ شده بود به بهانه خریدن چسب رفتم تو کتاب فروشی و کلی به دفترا و خودکارا و کتابا نگاه کردم..نمیدونم یا من خیلی احساساتیم یا واقعا همه اونایی که چند سالی هست از مدرسه دورن این حس و حال من و دارن اما هرچی هست حسه قشنگیه!!!!

دوست نوشت:از همه دوستای مهربونم تشکر میکنم که حال من و میپرسن و نگرانم هستن…خودمم نمیدونم چه بلایی سرم اومده اما یه ویروسی وارد معدم شده که با هیچ دارویی خوب نمیشه ..فعلا تحت نظر دکترم و هر روز یه مدل قرص و امتحان میکنم قول میدم زنده بمونم…  i5

تشکر ویژه نوشت: امیر عزیز ..بنده خدای مهربونم …و panorama جونم مرسی به یادم هستین از محبتتون واقعا ممنونم..امیر جان نمیدونی با شعرهای زیبایی که مینویسی چه انرژی میگیرم…

عشقولی نوشت:هلو جونم مرسی این مدت کنارم هستی و نمیزاری به مریضیم فکر کنم ..خیلی دووووووست داااااارم…  c3

 

لیموی خودمه…

این روزها دچار سردرگمی هستم!

هنوزم امید دارم من و لیمو بهم میرسیم

اما کی؟

بی قراری و صبر برای رسیدن به لیمو هم دردناکه هم لذت بخش!

از فردا تصمیم گرفتم محکم بچسبم به کار

دوشنبه با مدیر شرکت میرم تهران برای خرید

اینکه نمیتونم لیموی نازنینم رو ببینم اعصابمو میریزه بهم

امیدوارم بتونم توی پاییز لیمو رو ببینم

دلم براش یه ذره شده

دوست دارم اینجا لیمو بیشتر بنویسه

نوشته هاش برام لذت بخشه

براش دعا کنید

یه کم حالش بد شده

منم نگرانشم

:(

دلتنگی

روزای اولی که این وب و راه انداخته بودیم خیلی می اومدیم و میرفتیم و ذوق میکردیم و کامنت میخوندیم و خلاصه کلی انرژی میگرفتیم اما یواش یواش اینم شد مثل بقیه چیزایی که یه مدت برات تازگی داره و بعد از چند وقت اصلا حوصله نداری بهش فکر کنی…نه اینکه وب و دوس نداشته باشیا نه!! یه جورایی حوصله خودتم نداری ..

اما یه چیز مهمی که این وسط میمونه اینه که مطمئنی توی این دنیای مجازی دوستای خوبی پیدا کردی, دوستایی که چه خاموش و چه روشن با گریه هات گریه کردن, با خنده هات خندیدن..البته بعضیا هم نه چشم دیدن خوبیمون و داشتن نه بدیمون و.. و کلا با همه چیز مخالف بودن حالا اینا مقدمه ای بود تا بگم اگه کم مینویسم بخاطر این نیست که فراموشتون کردم فقط دلیلش کمی بیحوصلگی از نوعه لیموئه که هر از گاهی میاد سراغم البته بی حوصلگی همراه با دلتنگی!!!!

الان چند روزه که دارم با خودم کلنجار میرم تا بیام یه پست بزارم ..شبا اکتیو میشم و یه عالمه جمله های قشنگ قشنگ میاد سراغم اما حوصله نوشتن ندارم صبحا هم تا میام بنویسم همه چیزایی که شب قبل اماده کرده بودم از ذهنم میپره..خلاصه که دچار خود درگیری شدم..

حالا همینجا از همه دوستای مهربونم که این مدت نگرانم بودن معذرت میخوام و به همه قول میدم بشم همون لیموی ترش و شیرین سابق…

راستی نماز روزه هاتون قبول باشه من امسال به دلیل ناراحتیه معده نتونستم روزه بگیرم اما هلو خدارو شکر همرو گرفته و الانم مثل یه شییییییییییییر توی این گرمای تابستون روزس…یادتون نره موقع افطارو سحر اون لحظه هایی که هممون یه جورایی تجربش کردیم لحظه هایی که دلتون میره پیش خدا و اسمونی میشین برای همه دعا کنید و اخرشم یه یادی از من بکنین..

- “شیدای عزیزم غم از دست دادن مادر غم بزرگیه امیدوارم خدا بهت صبر بده…ببخش دیر بهت تسلیت گفتم فکر نکن بی وفا شدم شرایط روحی و جسمیم اصلا خوب نیست…ببخش کنارت نبودم !!!”

- هلوی عزیزم میدونم این مدت خیلی اذیت شدی ..ممنونم داری تحمل میکنی….خیلی دوست دارم

 

 

 

حس نوشتن ندارم…اما این شعر و به هلوی عزیزم تقدیم میکنم(لحظه ها…مازیار فلاحی ) اگه میتونین دانلود کنین خیلی قشنگه..

 

مث قایقی خسته تو دریا

مث دیدن تو توی رویا

مث تیک تیک خسته ساعت

مث قصه ی تلخ صداقت

مث شب

مث گل توی گلدون

مث تصویر ماه توی بارون

مث گریه ی تلخ دیوونه

دیگه چیزی ازت نمیمونه

مث لحظه ی بارون و پاییز

مث چشمای خسته ی لبریز

مث اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مث بارون و ابر بهاره

مث لحظه ی خواب ستاره

تورو دوس دارم

مث خاطره های پریده

دو نگاه به هم نرسیده

مث شاعر و عشق و رفاقت

مث حس غریب نجابت

مث ترسه و گریه و خوندن

همه خاطره هاتو سوزوندن

مث اشکای خواب شبونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مث لحظه ی بارون و پاییز

مث چشمای خسته ی لبریز

مث اشکای ریخته روی گونه

دیگه چیزی ازم نمیمونه

مث بارون و ابر بهاره

مث لحظه ی خواب ستاره

تورو دوس دارم

“تورو دوست دارم لبا لب”

 

حفاظت شده: هلوی تنها…. :(

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید: